"چرند و پرند"

"سخته دورت شلوغ باشه و احساس تنهایی داشته باشی"

دلم، برای اون دلم که برای هیچی تنگ نمی‌شد، تنگ شده. من دلم رو یه جایی دور از خودم گم کردم.

همواره تو زمانی دارم سیر می‌کنم که ازم خیلی دوره. یا از اون گذشتم یا قراره به اون برسم.
یا به فکر کسی هستم که می‌باید می‌بودم ولی نبودم. یا به فکر کسی که دوست دارم باشم، می‌تونم باشم و باید باشم. و از این حلقه هم خارج نی‌شم. چون اون چیزی که نتونستم رو دوست ندارم و بایدم نباید شده.

باید یاد بگیرم که گاهی در لحظه زندگی کنم.

یکی پیدا شده که این روزها به حرف دلم میگوشه!

میدونم سخته براش ولی خیلی با معرفته!

میخواستم بگم میدوسمت.

 

::انتظار برای شقایق::

 

زندگی هر کس راهی، شبه راهی یا کوره راهی است به سوی خود. هیچ انسانی هرگز موفق نشده است کاملا خودش باشد. با وجود این هر کس سعی دارد که بشود. یکی به وضعی تاریک و دیگری قدری روشن تر. هر کس بنحوی که میتواند. هر کس تا دم واپسین آثار تولد پوست و قشر یک دنیای اولیه را همراه خود دارد. برخی هرگز بمقام انسانی نمیرسد، بلکه به حالت قورباغه، مارمولک و یا مورچه باقی میماند. فلانی انسان است در طبقه اعلا، و ماهی است اگر در طبقه پست باشد، اما هر کدام از ما نتیجه آزمایش طبیعت میباشد که هدف آن انسان است. همه ما در اصل و مادر شریکیم. ما همه از یک بطن سر در آورده ایم. اما هر یک از ما به تنهایی سعی دارد که سر از تاریکی در آورده، به هدفی رو کند که شایسته خود اوست. ما میتوانیم یکدیگر را درک کنیم. اما هیچکس بهتر از خودش خودش را نشناخته است.

 

                                      هرمان هسه – بخشی از مقدمه دمیان

 

سلام!

روزهای سخت انتظار سپری شد و نتایج اولیه کنکور هم اعلام شد. غم و تنهایی وفادارترین یاران من هنوز با من هستند! این روزها سرم خیلی شلوغه. خیلی کم وقت پیدا میکنم با خودم خلوت کنم. خیلی وقته که شبها میخوابم! سپیده دم های زیادی را دارم از دست میدم. این روزها هم سپری میشند مگه نه؟

 

بگذریم!

راستی پیشنهاد می کنم حتماً کتاب دمیان و بخونید، من که خیلی خوشم اومد. از دوست خوبم جوجو! *:::.جوجه.:::* تشکر می کنم که این کتاب و بهم معرفی کرد! ممنونم جوجو !!!

 

راستی کی میتونه بگه عنوان این پستم چه ربطی به نوشته هام داشت؟! من که هر چی فکر می کنم نمی تونم ربطش و پیدا کنم!

 

 

عنوان مطلب : :-?

سلام!

 

من برگشتم! بمیرم برا خودم که دل هیچ کدومتون برام تنگ نشده بود! ولی نه یکی دو تا از با معرفتها دلشون برام تنگ شده بود! نمیدونید چه حالی میده آدم از مسافرت برگرده و ببینه یکی کامنت گذاشته که جات خیلی خالیه! یکی هم ایمیل زده که دلم برات تنگ شده ... مواظب خودت باش که اید..... نگیری. خداییش اگه بدونید من چقدر لاو یو!

 

چند پست آخرم به قول بعضیا خیلی یه جوری بود...یکی از دوستام  میگفت وبت و هک میکنم که دیگه این مزخرفات و ننویسی! میگه آخه چرا از غم و قلب شکسته و نامردی مینویسی! دوست عزیز من یه نگاهی به عنوان وبلاگ بکن! اون بالا نوشته دل نوشته های سامان... یعنی هر چی تو دلم باشه رو مینویسم...اصلا تنها وقتی که خودم هستم و نقش بازی نمی کنم و ماسک خوشی و شادی و بی خیالی بر چهره ام نمیزنم از خودم راضی هستم و احساس آرامش می کنم.هر وقت اومدم توی این وبلاگ که چهار دیواری اختیاری من است! دو خط  درد و دل کنم فوراْ چند تا از دوستام ریختن سرم و گفتن : چرا ناراحتی؟ چی شده مگه؟ بی خیال بابا! برو این چیزهایی که نوشتی را پاک کن ! یک جور دیگه بنویس ...آخه چرا نمیذارید خودم باشم و بنویسم ؟ مگه شما از مشکلات من خبر دارید که این حرفها را میزنید؟ دیگه خسته شدم.میخوام به هر قیمتی شده خودم باشم و با نوشتن به خود آگاهی برسم. میخوام سامانی باشم که هستم نه سامانی که شما قرار است بپسندید! توی خونه که کسی نیست من باهاش حرف بزنم یک نفر یار صمیمی و یک دل هم که ندارم ! پس میخوام اینجا بنویسم و از شما هم برای نوشتن اجازه نمیگیرم و دیگه به حرفها و گوشه کنایه هاتون گوش نمیدم! تمام!

البته منظورم این نیست که به نظرهاتون اهمیت نمیدم!

 

بگذریم! چند روز پیش کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر زیبای ریچارد باخ رو به پیشنهاد یکی از دوستام خوندم. واقعا کتاب زیبایی بود. شخصیت اول کتاب " جاناتان " شخصیت خیلی جالبی بود برام... شخصیتی که شبیه به اون تو دنیای واقعی خیلی کم پیدا میشه!

یه قسمت از کتاب و براتون مینوی..... نه کپی میکنم یکی از دوستان قبلا زحمتش و کشیده

حکایت این کتاب حکایت اندیشه های شورانگیزی است که دیگران نمی توانند درک کنند، شخصیت اول کتاب مرغی است به نام "جاناتان"، که از همان آغاز انزوا و تنهائی غریبش را می بینیم، آنجا که مرغان دریایی، صبحگاه، در حال جدال بر سر تکه ای به پرواز در آمده بودند و جاناتان، رنج گرسنگی را برخود هموار کرده، ترجیح می داد به تنهایی در دوردست ها –آنجا که نشانه ای از این تعلقات روزمره ندارد- پرواز کند، او در پی آنست که قابلیت های وجودش را کشف کند، پرواز از این منظر سمبلی است از حقیقت و وجود واقعی. او برای دست یابی به سرعت های بالا –و نهایتا" نزدیکی به ماهیت خویشتن خویش –نه تنها از سقوط و زمین خوردن هایش شرمسار نیست، بل، از این رنجها مغرور است و به آنها می بالد و این مفهم عالی را در ذهن متبادر می کند:

"از رنج کشیدن باید مغرور بود،  هر رنجی نشانه ای و خاطره ای از مقام والای ماست. در زندگی جاناتان یک هدف ارزشی ناب داشت و آن عشق به پریدن بود، او به پرواز عشق می ورزید، چرا که وجودش بود و در ذهن والا و تکامل یافته اش، خلاء پرواز در سرعت های بالا، به معنای ننگ و بی حرمتی بود. جاناتان از لحاظ عقیدتی با اطرافیانش درتضاد و تقابل است، او برای پرواز در نهایت سرعت از دانستن و تجربه باکی ندارد و این معماها را یکی یکی زا صافی تجربه اش می گذراند، ولی شکست های پی در پی در آزمون هایش، او را به مرز دودلی و شکاکیت ناشی از سرخوردگی این شکست سوق می دهد....

 

جاناتان درمی یابد که باید از دلبستگی ها و وابستگی ها رها شود، باید تنها سفر کند. پس به سوی صخره های دوردست پرمی گشاید. رنج درونی جاناتان تنها به خاطر انزوایش نبود، او از این حقیقت درد می کشید که مرغان دیگر از باورداشتن به پرواز شکوهمند، خودداری کرده بودند، آنها می خواستند چشمان شان را بگشایند و راستی را ببینند...

او می کوشید برای دخول از دروازه جاودانگی، از مفهومی به نام بهشت کمک بگیرد. جاناتان می داند در بهشت نباید مرزی وجود داشته باشد، پس می کوشد از طریق دیدگاه های نو، افکار تازه و پرسش های نو این ناکجا آباد را کشف کند. در دنیای جدیدش –که هنوز بهشتش نیست- با دنیایی از ناشناخته های زمینی روبرو می شود...

چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟ یک هزار زندگی جان، ده هزار! و آنگاه یکصد زندگی دیگر تا این که فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به کمال ونشان دادن آن ست صاحب اندیشه شویم...

جاناتان در می یابد که مکان و زمانی به نام بهشت وجود ندارد، در می یابد بهشت یعنی کامل شدن و هنگامی به لمس کردن بهشت خواهد رسید که به لمس سرعت کامل دست یابد و این پرواز با سرعت یک هزار و یک میلیون کیلومتر در ساعت نیست. زیرا هر عددی محدودیت است و کمال محدودیتی ندارد، جاناتان در می یابد: سرعت کامل یعنی حضور در آنجا و پریدن با سرعت تفکر.

برای رسیدن به این مهم او باید باور داشته باشد که طبیعت راستین او در حد کمال یافته ای، مانند یک عدد نانوشته در هر مکانی، هم اکنون در فضا و زمان موجودیت دارد...

 

"من به آنچه که آن ها می گویند، اهمیتی نمی دهم. در پرواز به غیر از رفتن از یک مکان به مکان دیگر ارزش بیشتری نهفته است! یک...پشه هم این کار را انجام
می دهد...آیا آنها کورند؟ نمی توانند ببینند؟...."

"تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود، قانون دیگری وجود ندارد."

 

                                                

                                                                                     

::هی بی احتیاط قلب شکستنی است::

یادمه مدتها پیش دستم شکست طی یک عملیات متهورانه! 12 ساله بودم از یک بلندی پرت شدم و دست چپم شکست....چند ساعتی اصلا نمی فهمیدم چی شده! می دونستم دستم اشکالی پیدا کرده قرمز شده ورم کرده درد داره اما حس می کردم این درد گذراست ،شوخیه و الان هست که خوب بشم اما هر لحظه درد بیشتر شد. وقتی پیش دکتر رفتم و دستم گچ گرفته شد تازه باورم شد که انگار چیزی شده اما فکر می کردم چیز مهمی نباید باشه!دست چپم هست تو گچ هم باشه اشکال نداره اما ...هر روز بیشتر و بیشتر دلم برای دست بدون گچم تنگ میشد بیشتر بیشتر بیشتر تا بالاخره گچ دستم باز شد اما دستم قدرت کمی داشت باید چند جلسه فیزیوتراپی میشدم باز تو جلسات فیزیوتراپی هم درد داشتم بعضی مواقع دردش از زمان شکستن دستم هم بیشتر بود یک بار ماساژبرقی جیغم رو به آسمون برد و تازه دقیق فهمیدم درد شکستگی چیه! دستم خوب شد ظاهرش عالی بود شیک ،کشیده ،زیبا هم مختصر دردی داشت وسالها طول کشید اون مختصر دردو بی جونیش کم کم رفع شد.گفتم رفع شد؟! نه رفع نشد حالا هم بعضی مواقع کابوس اون شکستگی میاد سراغم .می بینم که دستم شکسته و من باز باید اون درد رو تحمل کنم ..از خواب می پرم و با ترس به دستم نگاه می کنم ...هر وقت تو خیابون موتورسوار بی فکری ناگهان جلوم ظاهر می شه اون کابوس میاد سراغم...که ای وای نکنه...هر وقت روی بلندی می ایستم شکسته شدن دستم یادم میاد و ناگهان ترس سر و پای وجودم رو می گیره! هر کدوم از شما ممکنه تجربه مشابه این داشته باشید چیزی که ترسی مبهم تو وجودتون گذاشته که حتی وقتی انکارش می کنید باش می جنگید مستانه بتون قهقه میزنه که یعنی من هستم!!!؟؟؟ یک خاطره از یک درد تمام شده... چندتا ازاین ترسها رو روزگار و آدمهاش بهتون هدیه دادند... تا حالا بش فکر کردید؟ حالا با توجه با قضایای فوق لطفا شما این مسئله رو حل کنید. حالا وقتی قلبی بی گناه رو می شکونند(فرق نمیکنه کی پدر مادر برادر خواهر دوست عشق نامزد همسر و...)...وقتی جایی نیست که اون قلب رو گچ بگیرند ...وقتی جایی نیست که اون قلب رو فیزیوتراپی بدند ...وقتی جایی نیست که ماساژ برقی بگیره...وقتی رگبار طعنه و تنهایی و ترس اون قلب رو احاطه کرده...
 
وقتی همه دکترنماهایی که برای مداوای اون قلب اومدندگرگهای گرسنه ای هستند که به دندان کشیدن اون قلب حتی برای لحظاتی آرزوشون هست...
 
وقتی اون قلب زیر ماسک پسر شجاع قایم شده و می خواد زورو باشه...! چه جور میشه اون قلب رو راست و ریست کرد؟ خاطره ای که از شکستن قلب تو دل آدم می مونه چه اثراتی داره؟ "توجه" روباه مکار و گربه نره حق جواب دادن ندارند! پینوکیو تو هم حق نداری امتحان بدی چون همیشه با جوابات گند میزنی! امتحان جزوه باز هست چون بی شک هیچ جا جوابی براش نیست... آهای آقا "شایدم خانوم" گرگه اینجا بالماسکه نیست که با ماسک فرشته مهربون اومدی...ا ببخشید فرشته خانم شما هستید نیمدونم چرااین روزا تشخیص شما از آقا گرگه اینقدر سخت شده!!!