سلام!
من برگشتم! بمیرم برا خودم که دل هیچ کدومتون برام تنگ نشده بود! ولی نه یکی دو تا از با معرفتها دلشون برام تنگ شده بود! نمیدونید چه حالی میده آدم از مسافرت برگرده و ببینه یکی کامنت گذاشته که جات خیلی خالیه! یکی هم ایمیل زده که دلم برات تنگ شده ... مواظب خودت باش که اید..... نگیری. خداییش اگه بدونید من چقدر لاو یو!
چند پست آخرم به قول بعضیا خیلی یه جوری بود...یکی از دوستام میگفت وبت و هک میکنم که دیگه این مزخرفات و ننویسی! میگه آخه چرا از غم و قلب شکسته و نامردی مینویسی! دوست عزیز من یه نگاهی به عنوان وبلاگ بکن! اون بالا نوشته دل نوشته های سامان... یعنی هر چی تو دلم باشه رو مینویسم...اصلا تنها وقتی که خودم هستم و نقش بازی نمی کنم و ماسک خوشی و شادی و بی خیالی بر چهره ام نمیزنم از خودم راضی هستم و احساس آرامش می کنم.هر وقت اومدم توی این وبلاگ که چهار دیواری اختیاری من است! دو خط درد و دل کنم فوراْ چند تا از دوستام ریختن سرم و گفتن : چرا ناراحتی؟ چی شده مگه؟ بی خیال بابا! برو این چیزهایی که نوشتی را پاک کن ! یک جور دیگه بنویس ...آخه چرا نمیذارید خودم باشم و بنویسم ؟ مگه شما از مشکلات من خبر دارید که این حرفها را میزنید؟ دیگه خسته شدم.میخوام به هر قیمتی شده خودم باشم و با نوشتن به خود آگاهی برسم. میخوام سامانی باشم که هستم نه سامانی که شما قرار است بپسندید! توی خونه که کسی نیست من باهاش حرف بزنم یک نفر یار صمیمی و یک دل هم که ندارم ! پس میخوام اینجا بنویسم و از شما هم برای نوشتن اجازه نمیگیرم و دیگه به حرفها و گوشه کنایه هاتون گوش نمیدم! تمام!
البته منظورم این نیست که به نظرهاتون اهمیت نمیدم!
بگذریم! چند روز پیش کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر زیبای ریچارد باخ رو به پیشنهاد یکی از دوستام خوندم. واقعا کتاب زیبایی بود. شخصیت اول کتاب " جاناتان " شخصیت خیلی جالبی بود برام... شخصیتی که شبیه به اون تو دنیای واقعی خیلی کم پیدا میشه!
یه قسمت از کتاب و براتون مینوی..... نه کپی میکنم یکی از دوستان قبلا زحمتش و کشیده
حکایت این کتاب حکایت اندیشه های شورانگیزی است که دیگران نمی توانند درک کنند، شخصیت اول کتاب مرغی است به نام "جاناتان"، که از همان آغاز انزوا و تنهائی غریبش را می بینیم، آنجا که مرغان دریایی، صبحگاه، در حال جدال بر سر تکه ای به پرواز در آمده بودند و جاناتان، رنج گرسنگی را برخود هموار کرده، ترجیح می داد به تنهایی در دوردست ها –آنجا که نشانه ای از این تعلقات روزمره ندارد- پرواز کند، او در پی آنست که قابلیت های وجودش را کشف کند، پرواز از این منظر سمبلی است از حقیقت و وجود واقعی. او برای دست یابی به سرعت های بالا –و نهایتا" نزدیکی به ماهیت خویشتن خویش –نه تنها از سقوط و زمین خوردن هایش شرمسار نیست، بل، از این رنجها مغرور است و به آنها می بالد و این مفهم عالی را در ذهن متبادر می کند:
"از رنج کشیدن باید مغرور بود، هر رنجی نشانه ای و خاطره ای از مقام والای ماست. در زندگی جاناتان یک هدف ارزشی ناب داشت و آن عشق به پریدن بود، او به پرواز عشق می ورزید، چرا که وجودش بود و در ذهن والا و تکامل یافته اش، خلاء پرواز در سرعت های بالا، به معنای ننگ و بی حرمتی بود. جاناتان از لحاظ عقیدتی با اطرافیانش درتضاد و تقابل است، او برای پرواز در نهایت سرعت از دانستن و تجربه باکی ندارد و این معماها را یکی یکی زا صافی تجربه اش می گذراند، ولی شکست های پی در پی در آزمون هایش، او را به مرز دودلی و شکاکیت ناشی از سرخوردگی این شکست سوق می دهد....
جاناتان درمی یابد که باید از دلبستگی ها و وابستگی ها رها شود، باید تنها سفر کند. پس به سوی صخره های دوردست پرمی گشاید. رنج درونی جاناتان تنها به خاطر انزوایش نبود، او از این حقیقت درد می کشید که مرغان دیگر از باورداشتن به پرواز شکوهمند، خودداری کرده بودند، آنها می خواستند چشمان شان را بگشایند و راستی را ببینند...
او می کوشید برای دخول از دروازه جاودانگی، از مفهومی به نام بهشت کمک بگیرد. جاناتان می داند در بهشت نباید مرزی وجود داشته باشد، پس می کوشد از طریق دیدگاه های نو، افکار تازه و پرسش های نو این ناکجا آباد را کشف کند. در دنیای جدیدش –که هنوز بهشتش نیست- با دنیایی از ناشناخته های زمینی روبرو می شود...
چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟ یک هزار زندگی جان، ده هزار! و آنگاه یکصد زندگی دیگر تا این که فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به کمال ونشان دادن آن ست صاحب اندیشه شویم...
جاناتان در می یابد که مکان و زمانی به نام بهشت وجود ندارد، در می یابد بهشت یعنی کامل شدن و هنگامی به لمس کردن بهشت خواهد رسید که به لمس سرعت کامل دست یابد و این پرواز با سرعت یک هزار و یک میلیون کیلومتر در ساعت نیست. زیرا هر عددی محدودیت است و کمال محدودیتی ندارد، جاناتان در می یابد: سرعت کامل یعنی حضور در آنجا و پریدن با سرعت تفکر.
برای رسیدن به این مهم او باید باور داشته باشد که طبیعت راستین او در حد کمال یافته ای، مانند یک عدد نانوشته در هر مکانی، هم اکنون در فضا و زمان موجودیت دارد...
"من به آنچه که آن ها می گویند، اهمیتی نمی دهم. در پرواز به غیر از رفتن از یک مکان به مکان دیگر ارزش بیشتری نهفته است! یک...پشه هم این کار را انجام
می دهد...آیا آنها کورند؟ نمی توانند ببینند؟...."
"تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود، قانون دیگری وجود ندارد."
