به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد...

چشمهای من برای اینکه تورا ببیند و گوشهای ناتوان من برای شنیدن صدایت بیتابند. ولی قلب من حقیقت را درک کرده است و عاشقت را کشنده آن را مایوس نکن. می خواهم قلبهایمان برای همدیگر بتپند، می خواهم وقتی که غم و غصه به سراغم می آید دامان تورا برای خود پناهی بدانم، وقتی که گریه می کنم قطرات اشک بر دامان تو برچکند، می خواهم با تو زندگی کنم، ای کاش نقاشی توانا بودم تا اینکه می توانستم چهره زیبای تورا به بر صفحه کاغذی بکشم، آنوقت دیگر نیازی به التماس نبود چون من زاده ی غرور هستم. ای کاش نویسنده ای بودم تا می توانستم آنچه را که لایق توست برایت بنویسم. ای کاش قطره اشکی بودم تا زچشمانت جاری می شدم و در صورتت زندگی می کردم و در گوشه لبانت جان می سپردم. در انتخاب هدیه گیج و سرگردان بودم که ناگهان قلبم گفت مرا بفرست که مظهر دوستیم.

                        آتشی زدی به جانم، بردی ز کف توانم

                                                       دیگر نمی توانم یک لحظه بی تو مانم.

به نام خالق عالم که شاهد قضیه است...

 

***تقدیم به آستان پرمهرش که هرگز در آستان قلبم غروب نخواهد کرد***

***تقدیم به زیباترین زیبای دنیا***

وقتی تو گریه می کنی ثانیه شعله ور می شه، گر میگیره بال نسیم، گلخونه خاکستر می شه.

وقتی تو گریه می کنی ترانه هام غم تر میشن، شمعدونیها می ترسن و آینه ها کمتر میشن.

وقتی تو گریه می کنی ابرهای دل نازک شب آبی می شن برای تو، ستاره ها می سوزن و مثل یه دسته رازقی پر پر میشن به پای تو.

کاش همیشه عاشقم باشی. روو رو برم !!!

وقتی تو گریه می کنی غمگین میشن قناریها بد میشه خوندن براشون، پروانه ها دلگیر میشن، نقش و نگار می ریزه از رنگین کمون پراشون.

وقتی تو گریه می کنی شک می کنم به بودنم پر میشم از خالی شدن گم میشه چیزی از تنم. اسیر بی وزنی میشم رها شده تو یک قفس، کلافه میشم از خودم. خسته میشم از همه کس.

 

 

به نام خدایی که آشنایی را در لبخند، دوستی را در محبت و جدایی را در اشک آفرید.

قلبم را با یک تکه سنگ می شکافم، قطره ای از خونم را برمی دارم و با نام تو آغاز می کنم و سلامی به بلندی آسمان تقدیم می کنم. ای شکوفه بهار خودت می دانی که این سلام، دعای خیابانی نیست. بلکه به گرمی بیشتر از حرارت خورشید و به عطوفت مهربانترین افراد. دعایم را که به گرمی سخنهای عاشقان بی باک و بی ریا می باشد و از دل یک نوجوان بیرون می آید و به سوی شما پرواز می کند

از صمیم قلب پذیرا باشید و هیچ خودت می دانی که این سلام از کوههای سر به فلک کشیده آذربایجان می گذرد و نسیم بهاران را برای شما به ارمغان می آورد و به مرکب آغشته به خون یک نوجوان عاشق چون من نوشته شده است. مهر و محبت تو در گوشه دلم خانه کرده و نمی توانم آن را از قلبم بیرون کنم و فقط ترا از صمیم قلب دوستت دارم.

اگر صد سال دیگر بیایی و در گورستانی مدفون شده باشم و با سنگ قلبم را بشکافی خواهی دید که اسم تو بر لوح قلبم نگاشته شده و هر روز عاشق و دلباخته توام.

قرن ما ...

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل، بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر، باز با باز نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است، عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است درماندگی است شرمندگیست

قرن قرن آتش نیست قرن یک هوای تازه است

فکرها را شستشویی لازم است

گم شدیم در درمیان خویشتن جستجویی لازم است

نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم...

کاش...

تا حالا شده اون کسی که دوستش دارین از شما یه کاری بخواد و شما براش انجام ندین؟

                       تا حالا شده از کسی که دوستش دارین یه کاری بخواید و اون انجام بده؟

اگه شده خوش به حالتون...

اصلا ولش کن.

آهنگ نقاب سیاوش و شنیدید؟ تو این آهنگ سیاوش از اینکه همه نقاب دارن گله می کنه.

ما که نمی تونیم بدون این نقاب ها زندگی کینم. ولی کاش فقط اون لحظه که یکی به یکی می گه دوستت دارم، این نقاب نباشه.

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

         توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مادر...

گرچه امروز قوی پنجه و نیرومندم

      من همان طفل گریان توام مادر جان

                  من کیم تا که کنم عرض ادب در بر تو

من همان قطره کوچک دریای توام مادر جان

آن قدر بخشنده است که با همه امکانات این دنیا هم نمی شه ازش تشکر کرد.

فقط می تونم بگم :

                       :::: خیلی دوستت دارم ::::

خاطره

خاطرات برگ برگ ذهنم را مرور کردم تا شايد دو خط نوشته ناب از بزرگان ياد به خاطر آورم اما امشب چيزی يارای من نيست . شايد در لابلای کاغذ مجله های زندگی بتوان دو خط نوشته پيدا کرد اما من در ميانشان چيزی جز هجر نمی بينم . که اما تقدير اين گونه رقم زد . ما زمينی ها آموخته ايم هر چه از ما و کوتاهی ها و دوری هايم نشعت می گيرد بر گردن اين سرنوشت مفلوک بی اندازيم . من که فکر می کنم اگر سرنوشت زبان بسته روزی توان اعتراض داشته باشد همه را محکوم به اعدام وجدان می کند به جرم خواب در روز روشن زندگی . کاش خداوندگار عالميان اينقدر دست بشر را برای ناشکری باز نمی گذاشت تا من و تو همه را جز خود محکوم و مبحوث کنيم . می دانم که خورشيد تقدير مفلوک نيز روزی طلوع خواهد کرد و ما همه از دست کوتاهی هايمان به ستوه خواهيم آمد . اما کاش آن روز اقلا چيزی برای دفاع داشته باشيم . البته من در کيسه ام صبر دارم و عشق اما کاش برايم کافی باشند . من تمام آلاله های عاشق را شاهد خواهم کشيد که من برای مبارزه با سرنوشت شمشير را از رو بستم کاش مرا ياری کنی . بدان که من چشم به ماه ندوختم تا فراموشم شود آسمان پر ز ستاره است می دانم که ماه رفتی و ستاره ماندنيست .

نازنين ، مرا به خاطره نه به خاطر بسپار .