به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد...
چشمهای من برای اینکه تورا ببیند و گوشهای ناتوان من برای شنیدن صدایت بیتابند. ولی قلب من حقیقت را درک کرده است و عاشقت را کشنده آن را مایوس نکن. می خواهم قلبهایمان برای همدیگر بتپند، می خواهم وقتی که غم و غصه به سراغم می آید دامان تورا برای خود پناهی بدانم، وقتی که گریه می کنم قطرات اشک بر دامان تو برچکند، می خواهم با تو زندگی کنم،
ای کاش نقاشی توانا بودم تا اینکه می توانستم چهره زیبای تورا به بر صفحه کاغذی بکشم، آنوقت دیگر نیازی به التماس نبود چون من زاده ی غرور هستم. ای کاش نویسنده ای بودم تا می توانستم آنچه را که لایق توست برایت بنویسم. ای کاش قطره اشکی بودم تا زچشمانت جاری می شدم و در صورتت زندگی می کردم و در گوشه لبانت جان می سپردم. در انتخاب هدیه گیج و سرگردان بودم که ناگهان قلبم گفت مرا بفرست که مظهر دوستیم.آتشی زدی به جانم، بردی ز کف توانم
دیگر نمی توانم یک لحظه بی تو مانم.



بود