شاکی

سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست...

هزار شاکی خودش داره ، خودش گیر گرفتار...

همان بهتر که ساکت باشه این دل ، جدا از این ضوابط باشه این دل...

از این بدتر نشه رسوایی ما ، که تنها تر نشه تنهایی ما...

نخواهیم باز دوستانی را ، که دوستان تنها کردند ما را...

که کار ما گذشته از شکایت ، هنوزم پایبندیم در رفاقت...

سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست...

 

 

به نام آنکه...

شهر دل تاریک است و انتظار کشنده. کوچه های عشق باریک است و امتداد نگاه ها طولانی. نایاب ترین چیز در دیار غربت نگاه آشنا است. مرا در یاب ای آشنا که بی تو چشمهایم با ساحل عشق بیگانه است.

فرشته ی مهربانی من

یکروز نام تو را شنیدم و هماندم نفس در سینه ام خاموش شد و از آن دم بود که هستی من با تو در آمیخت.

راستی آیا تو از این اعجاز خبر داشتی؟

خبر داشتی من بی آنکه تو را شناخته باشم، به شنیدن نام تو دانستم که محبوب خویش را یافته ام؟ با شنیدن نخستین کلمات تو؟

این گمان خود را به یقین پیوسته دیدم.

پیش از تو، روزهای عمر من به تاریکی و نومیدی می گذشت. تو زندگانی مرا با فروغ امید روشن کردی. وقتی که صدای تو را شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار دیده به زمین افکندم.

من نام تورا در از صدای تو دانستم. و بی آنکه از خودم چیزی پرسیده باشم به خویش پاسخ گفتم که اوست آسمانی ترین فرشته دنیا.

چرا آنروز که نزدت اعتراف کردم و به تو گفتم ... مرا از خود نا امید نساختی؟

چرا اصلا مرا در همان لحظه از خود طرد نکردی؟ چرا؟    

 

 

 

 

 

تقدیم به Z-T

یار

به نام پیوند دهنده قلبها

ای آفتاب آهسته تر از بام قصرش کن گذر

ترسم صدای پای تو خواب است بیدارش کند

ای بلبل شیرین سخن کمتر بنال اندر چمن

ترسم صدای دلکشت مست است هشیارش کند

پیراهنی از برگ گل من ساختم بهر تنش

از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند

بغض

به نام آنکه عشق را بنا کرد و تخم محبت را در دلهای آنان کاشت.

آری ای دوست زمانی که دست به قلم شدم بغض گلویم را گرفته بود و انگار در فکر خودم قلم نیز اشک می ریخت.

عنوان ندارد

خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم. قلم نعره کشید، کاغذ پاره شد، افکارم در هم گردیدند، همه از من تقاضای سوگند کردند. قلم می دانست که باید غم و اندوه را به صورت کلمات نقاشی کند و کاغذ می دانست که باید زیر زیر سطور غم و اندوه محو شود و افکارم می دانست که در این بابت همانند زنجیری سرد در هم می کشد و من خاموش ماندن و سکوت را برگزیدم اما چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردن و قطره های درد و اندوه دل ارمغان کوی گونه ها شد.

رسم رفاقت

من از چشمان خویش آموختم رسم رفاقت را

                که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید

زندگی

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد، قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند. در بستر روزگار آنچه به دست می آید، با خنده پایدار نمی ماند و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود. همیشه منتظر غیر منتظرها باش.

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم به سرنوشت بیندیش که چگونه تصویر گر جداییهاست.

.:: جوانی ستاره است که فقط یکبار در عمر ما طلوع می کند::.

 

بهر روزی

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

                                   طبیبان جمله خلق را رنجور می خواهند

تمام مرده شورا راضیند بر مرگ انسانها

                                بنازم طاربان را خلق را مسرور می سازند

خدایا, خدایا, کویرم

به نام بخشنده بزرگ ، داور بر حق ، به نام خداوند ایثار و انصاف

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست

وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هوا است

اما من که آخرین عاشق دنیام

ماهی مونده به خاک و اهل دریام

از همه دنیا برام یه چشمه مونده چشمه ای به قیمت همه نفسهام

از همینه که همه عمرم و مدیونه توام

تویی که عزیزتر عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه

اما دستام به زریه تو دخیل التماسه

خسته و زخمی دست آدمکهای بدم

پست پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم

من برای گم شدن از خدا غرق تو شدن

راه دور عشم و پیمودم اینجا اومدم

من کویرم ای خدا، با حسرت یه قطره آب

یه عمره که دریا و از دور می بینم تو سراب

بهار برام به اسمه، یه اسم کهنه تو کتاب

حرف من با آسمون چرا می مونه بی جواب؟

خدایا، خدایا، کویرم، کویرم

بگو ابر بباره، می خوام جون بگیرم

اگه بارون بباره، اگه بارون بباره

آروم آروم و نم نم رو لب خشک تشنم

گیسوی سبز جنگل، تنم و می پوشونه

پرنده رو درختها می سازه آشیانه

خدایا، خدایا، خدایا، خدایا

خدایا، خدایا، خدایا، خدایا...

 

اینم آهنگ جدید گوگوش : کیو کیو بنگ بنگ!!!

عفت فروشی

شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای

چشم مستم افتاد ناگهان به درب خانه ای

پدری کور و فلج افتاده است در گوشه ای

مادر مات و پریشان همچونان پروانه ای

پسرک از سوز سرما می زند دندان به لب

دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از آن سوگند خوردم تا که مست

پای مگذارم به درب خانه ای

تا که بیند چشم مستم

دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

قصر یخی

کلبه ای کاهگلی با سقفی سفالی باصفا بود ولی افسوس جای تو در این کلبه خالیست. افسوس جای کسی در این کلبه خالی است که هر گلی پیش رویش خار جلوه می دهد. زندانی غرور، تنتها راهبه معبد یخ زده. امپراطور قصر یخی نفرینت نمی کنم. چون در نهایت از غرور تو شگفتی را آموختم/.

نه به خاطر اتفاق، نه به خاطر حماسه، نه به خاطر باران، به خاطر قطره ای اشک روشن تر از چشمان تو، به خاطر یقین کوچکت که انسان این دنیاییست. نه به خاطر شاهراههای دور دست فقط به خاطر تک جاده ای که مرا به تو می رساند دوستت دارم...

کوچ

به نام خالق عالم که شاهد قضیه است

می خواهم به جایی بروم که گستره دفتر عشق به اندازه دریا باشه ، می خواهم به جایی بروم که عشق ورزیدن نسبت به دوستان را دوستان یک وظیفه بدانند ، در شبهای تاریک تنهایی که آواز چلچله های رو به خاموشی گذاشته ، شعر دوست داشتنی و زیبای عشق فضای دلنشین کوچه ها را عطر آگین می کنه. اگر دلهایمان را پاک کنیم می توانیم مثل باران بی ریا باشیم و زندگی را زیبا و بی ریا از پنجره عشق بنگریم.

آنجاییکه قلب طلوع می کند، آنجاییکه چراغی روشن می شود، آنجایی که مهری در قلبها جای می گیرد، در آنجاست که دوستی پدید می آید. آن هنگام که مرغک بی نوا با نوای شور انگیز احساسات خود را تعبیر می کند. مرا به یاد بیاور که برای دیدن تو قلبم به تپش می افتد.

شهر من اون شهر دیگه است

ستاره هاش رنگ دیگه است

خورشید و ماهش آشناست

اونجا یه دنیای دیگه است