خدا...
به نام بخشنده بزرگ داور بر حق به نام خداوند ایثار و انصاف...
خارم اگر از خاری خارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل یکجا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی که از عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود در حادثه پرپر شد
سودای تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن خود را و تو را با هم
گفتم که پیدا هست در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری نزدیکتر از نوری
در راه عبور از تو من این همه دور از تو
یک عمر نیندیشم هیهات تو در پیشم
چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست
...
