کوچ
به نام خالق عالم که شاهد قضیه است
می خواهم به جایی بروم که گستره دفتر عشق به اندازه دریا باشه ، می خواهم به جایی بروم که عشق ورزیدن نسبت به دوستان را دوستان یک وظیفه بدانند ، در شبهای تاریک تنهایی که آواز چلچله های رو به خاموشی گذاشته ، شعر دوست داشتنی و زیبای عشق فضای دلنشین کوچه ها را عطر آگین می کنه. اگر دلهایمان را پاک کنیم می توانیم مثل باران بی ریا باشیم و زندگی را زیبا و بی ریا از پنجره عشق بنگریم
.آنجاییکه قلب طلوع می کند، آنجاییکه چراغی روشن می شود، آنجایی که مهری در قلبها جای می گیرد، در آنجاست که دوستی پدید می آید. آن هنگام که مرغک بی نوا با نوای شور انگیز احساسات خود را تعبیر می کند. مرا به یاد بیاور که برای دیدن تو قلبم به تپش می افتد
.شهر من اون شهر دیگه است
ستاره هاش رنگ دیگه است
خورشید و ماهش آشناست
اونجا یه دنیای دیگه است
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۴/۰۴/۱۱ ساعت 19:13 توسط سامان
|